روحم را کشف کرده ام
این نوبرانه را تا ابد نوبرانه می خواهم
مثل طعم خوشایند سیب گلاب....
برچسب:
نویسنده: آوا فلاح
گفتی بیا. آمدم اما نبودی!پشت در ایستاده بودی.نفست را حبس کرده بودی که صدای بودنت را نشنوم.اما من شنیدم درست وقتی که سکوتت نفس می کشید. حالا پرشده ام ازسوال های بی جواب و کمی آه یواشکی. این نیز بگذرد. شاید فردا خودت امدی وهمه ی سوال هایم را پراندی.مثل کلاغ هایی که به هر صدایی زود از جایشان می پرند.
برچسب:
نویسنده: آوا فلاح
بغضم سنگین بود. خودم را روی ترازو کشیدم اما کم اوردم.خیلی کم!
برچسب:
نویسنده: آوا فلاح
امروز را می توان طلوع کرد
اگر فکرها پرواز کنند
و شادی های کوچک
خنده ها را مزه مزه کنند
پنجره ها نفس بکشند
پروانه ها روی قلبت متولد بشوند
و پیرهنت گل بدهد.
امروز را می توان طلوع کرد
نه انچنان که شرق را پیمود
و نه انچنان که غرب را
امروز را طلوع خودت باش.
برچسب:
نویسنده: آوا فلاح
برچسب:
نویسنده: آوا فلاح
برچسب:
نویسنده: آوا فلاح
برچسب:
نویسنده: آوا فلاح