خرید بک لینک

روحم را کشف کرده ام

این نوبرانه را تا ابد نوبرانه می خواهم

مثل طعم خوشایند سیب گلاب....

برچسب: نویسنده: آوا فلاح تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:30

گفتی بیا. آمدم اما نبودی!پشت در ایستاده بودی.نفست را حبس کرده بودی که صدای بودنت را نشنوم.اما من شنیدم درست وقتی که سکوتت نفس می کشید. حالا پرشده ام ازسوال های بی جواب و کمی آه یواشکی. این نیز بگذرد. شاید فردا خودت امدی وهمه ی سوال هایم را پراندی.مثل کلاغ هایی که به هر صدایی زود از جایشان می پرند.

برچسب: نویسنده: آوا فلاح تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:30

بغضم سنگین بود. خودم را روی ترازو کشیدم اما کم اوردم.خیلی کم!

برچسب: نویسنده: آوا فلاح تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:30

امروز را می توان طلوع کرد

اگر فکرها پرواز کنند

و شادی های کوچک

خنده ها را مزه مزه کنند

پنجره ها نفس بکشند

پروانه ها روی قلبت متولد بشوند

و پیرهنت گل بدهد.

امروز را می توان طلوع کرد

نه انچنان که شرق را پیمود

و نه انچنان که غرب را

امروز را طلوع خودت باش.

برچسب: نویسنده: آوا فلاح تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:30

نوشته بود: دوستی های کنسروی ،اصطلاح جالب والبته تلخ ! فکر می کنم این فضاهای مجازی دوستی ها را معکوس کرده است. چقدر باید شکر بریزم وهم بزنم.شیرینی اش را ازدست داده و شورش را دراورده .فعل هایم ناقص شده

برچسب: نویسنده: آوا فلاح تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:30

گفت: ....گفتم:... مثل پچ پچ دو تا مورچه بود.كسي نفهميد.نه اغازش رو ونه پايانش رو. پايانش بازنبود.خيابون ساكت بود.مي شد به عقب برگشت . جدول كنار پياده رو خيلي وقته كه رنگ شده بود.روي تنه درخت چندتا قلب

برچسب: نویسنده: آوا فلاح تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:30

باغچه ام را ارام ارام بیل می زنم، نمی دانم به اب خواهم رسید وروشنایی توی چشم هایم جاری خواهد شد یا به هیچ...بیل می زنم وامید را مثل دخترک کبریت فروش روشن می کنم. هنوز اول راهم و شوق رسیدن دارم.به هیچ

برچسب: نویسنده: آوا فلاح تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:30

صفحه بندی